خسته از بوسیدن پیوسته شد
خواست تا لب بر شکایت وا کند
لب به لبهایش نهادم بسته شد!
تو چه بودی که به عشق تو گرفتار شدم
خواب دیدم که در آغوش منی
از بخت بدم بود که بیدار شدم!!
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد آنکه شود عاشقشان
«««......................................................................»»»
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
«««......................................................................»»»
عاشقان را گر در آتش می پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم
بیهوده نی غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش، غم بوده و نابوده مخور!
یک قطره آب بود با دریا شد
یک ذره خاک با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد!
بنویس که خسته شد، تلف شد، جا زد!
از بس که به سمت مرگ دستو پا زد!
بنویس که آخر به دلش حسرت ماند!
رودی که نشست و قید دریا را زد!
در تیرگی چشم تو فریادم نیست
در روشنی اش دلی که من دادم نیست
این حالت آشوبگی چشمانت
ضرب المثلی داشت ولی یادم نیست!!
با هر تب و تاب و جذر و مد می خندد!
فهمیده به او نمیرسم، میخندد!
ما نیز شریک جرم دریا هستیم!
دریا که به رود پشت سّد میخندد!